شعر ژابیز(3)

خیال شب
دوش با وسوسه ی خواب خیالی دگرم بود
از چرخه ی ایام نگاهی دگرم بود
هر سو که نگاه دل دیوانه بچرخید
هر ثانیه از فکر ملال دگرم بود
فکر خطرو نیمه ی یک کاسه ی پنهان
از نیمه ی شب تا به سحر همسفرم بود
آنجا که نگاه ملک عشق مرا دید
تا لحظه ی دیدار خیالی به سرم بود
گفتم که حواسم همه باشد که در آنجا
من با ملک عشق قراری دگرم بود
فکر خطر گفتن یک جمله ی زیبا
تا لحظه ی دیدار مرا درد سرم بود
آخر شدم آن بی کس بی زمزمه ی عشق
کز سلسله ی عشق خیالی دگرم بود
پروانه به گرد سر یک شمع بچرخد
من از سخن عشق همین یک نظرم بود








