تبليغاتX
دریا و آسمان

دریا و آسمان

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

شعر ژابیز(3)

                    

                     خیال شب

دوش با وسوسه ی خواب خیالی دگرم بود

                                   از چرخه ی ایام نگاهی دگرم بود

هر سو که نگاه دل دیوانه بچرخید  

                                   هر ثانیه از فکر ملال دگرم بود

فکر خطرو نیمه ی یک کاسه ی پنهان    

                                 از نیمه ی شب تا به سحر همسفرم بود

آنجا که نگاه ملک عشق مرا دید          

                                  تا لحظه ی دیدار خیالی به سرم بود

گفتم که حواسم همه باشد که  در آنجا   

                                     من با ملک عشق قراری دگرم بود

فکر خطر گفتن یک جمله ی زیبا   

                                    تا لحظه ی دیدار مرا درد سرم بود

آخر شدم آن بی کس بی زمزمه ی عشق       

                                  کز سلسله ی عشق خیالی دگرم بود 

 پروانه به گرد سر یک شمع بچرخد       

                             من از سخن عشق همین یک نظرم بود

                         عاشق کوچولو

                                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 22:19  توسط zhabiz  | 

سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم

سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم

بشكسته‌تر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:59  توسط zhabiz  | 

شعر ژابیز(2)

 دریا بیا با تو من حرفها دارم           در این دل تنگم من غصه  ها دارم

دریا ببین من هم چون تو پریشانم       وابسته ی اشکم دلتنگ بارانم

 

هر که شد محرم دل را تو خودت میدانی

رمز ماندن به حرم را تو خودت میدانی

قصه ی مانده به انکار همین هست که هست 

  راز این مسئله ها را تو خودت میدانی

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:45  توسط zhabiz  | 

زمزمه های آسمان

          خوابش گرفته دریا

آب از آب تکان نمی خورد

آخرین رویایش را

به قلاب می بندد ماهیگیر پیر

امشب اگر به چنگ آورده ماه را

فردا

از خواب بر نمی خیزد دریا.

 

*********************

 

 امتحان عشق...


در جلسه ی امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه ی سفید !

و یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دل تنگی...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود

قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

و برگه ی سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!

عشق تو نوشتنی نیست ...

در برگه ام ، کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم!

وقت تمام است .


برگه ها بالا...

 

 

لحظه دیدار نزدیک است


باز من دیوانه ام, مستم


باز می لرزد دلم , دستم


باز گویی در جهان دیگری هستم


های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ


های نپریشی صفای زلفکم را دست


وابرویم را نریزی دل


ای نخورده مست ,

لحظه دیدارنزدیک است

*********************

 

 

چرا گرفته دلت
مثل انکه تنهایی
چه قدر هم تنها!
خیال می کنم دچار ان رگ
پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن چه تنهاست,
اگر ماهی کوچک,
دچار ابی بیکران باشد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:34  توسط zhabiz  | 

شعرهای ژابیز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آرزو

کاش می شد به افق پنجرهای باز کنیم

که دمادم همه از پنجره پرواز کنیم

کاش می شد که در این قالب شعر

همه ناگفته به یک قافیه ابراز کنیم

کاش میشد که بر بوته ی ذوق

 شاپرک را به اشاره ز سرش باز کنیم

کاش میشد در دروازه ی احساس بشر

 هرچه با دیده ی عقل است به آن ناز کنیم

این همه می شود از روی تعقل که اگر

 من و تو نامه ی احساس سرآغاز کنیم

بنشینیم کناری وبگوییم که ما

تا ابد ازدر احساس به هم ساز کنیم

پرده از چهره ی مهتاب شبستان  بکشیم

پشت مهراب به هم گفته  همه راز کنیم

عقل دیوانه اگر آمد و پیوسته گریست

هر چه دیدیم بلا فاصله انکار کنیم

کاش می شد همه این قصه بدانند ولی

 دراسرار نخواهیم که ما باز کنیم

عاقبت می شکند بغض اهورایی عقل

میزند ناله بیایید به هم ساز کنیم

ما بگوییم در آن خلوت تنهایی خود

گفته هامان همه خواب است چه آغاز کنیم

عقل و احساس کنارگذرصبح گذاریم که ما

این چنین چهره ی خورشید سر افرازکنیم

درنهایت همه این صورت ذهن است که ما

          عقل و احساس به لب خوانده وآواز کنیم

            

           من

من درختی سبز در بی راهه ام

من سکوت سرد یک دیوانه ام

در سکوت وخلوت دلواپسی

من همان اشک نگاه ساده ام

خاطرات تلخ یک دوران سرد

در میان وحشت پروانه ام

شمع های گرد یک تابوت خشک

در میان ضجه های مادرم

رنگ رنگ روشن رنگین کمان

بعد یک باران چندین ساله ام

در میان خانه های بی نشان

یک نشان از سازه های آهنم

در سکوت سرد یک دلواپسی

 من به دنبال خدای تازه ام

در میان این اهوراهای دزد

من خدای خانه ی رسواییم

این همه گفتم ولیکن در خودم

 من کمال درک یک تنهاییم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:22  توسط zhabiz  | 

تقدیم به شما

 

این فصل را با من بخوان باقی فسانه ست

بيا و شب هجران سحر كن ؛ گل نرگس

 

نگاه كن ؛ شقايق در گامهاي تو روئيده
و خورشيد در شفق نگاه تو مي ميرد
نگاه كن ؛ لحظه آمدنت را چگونه به انتظار نشسته ام
بيا و شب هجران سحر كن

 

 

         View Full Size Image

 


                       

جمله های زیبا

 

 اگر اولش به فکر آخرش نباشي

 آخرش به فکر اولش مي افتي . 

 لذتي که در فراغ هست در وصال نيست

 چون در فراغ شوق وصال هست

 و در وصال بيم فراغ .

آغاز کسي باش که پايان تو باشد


*********************

 

بی زشتی زیبایی معنی نداره
بی نفهمی فرزانگی معنی نداره


 

*********************
 
تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره 
تا فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمیگرده 
تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه
تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد

*********************

با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل آواز قناري تو بهار

 با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل آواز قشنگ جويبار

 با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل نيلوفر آبي در آب

مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب

 با تو بودن از تو گفتن زيباست مثل بارش بارون تو كوير مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير

 تويي مهتاب سحر

، تويي بارون كوير از تن خستهء من گرد غربت را بگير

 مثل خورشيد بزن و آبم كن

 مثل لالايي شب خوابم كن

 به تن خسته بزن رنگ دگر دل ما را تو ببر تا به سحر ....

*************

هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم

نمی توا نیم صاحبش شويم

، گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم.

*************

من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر بستر را براي انديشيدن به تو دوست ميدارم.

*************

چه زيباست بخاطر تو زيستن
 
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن
 
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن و
 
به عشق و دنياي تو نرسيدن
 
ايکاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
 
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
 
ايکاش مي دانستي مرز خواستن کجاست

وايکاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد

حرفها را گاه نمي توان گفت
 
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
 
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم

 کاش سهم من از تو دست هايت بود
تا روزي چشم هايم مي گذاشتم و فردا را نمي
ديدم

*************
به زودی شعرهای خودمو براتون می نویسم

این وبلاگ و هر چه دارمو به اونی که دوسش دارم تقدیم میکنم

امیدوارم خوشش بیاد



 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:3  توسط zhabiz  | 

دلتنگی برای تو

دلم برات تنگ شده جونم
ميخوام ببينمت نميتونم

*********************

 
بين ما ديوارهاي سنگي
فاصله يک عمر ميدونم
بغض ترانمو شکستم
ميخوام بگم عاشقت هستم
توعين ناباوري يک شب
خالي گذاشتي هردودستم
توبودي تمام هستي ومستي وراستي وتمام قصه من
توبودي سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهاي بسته ي من
نيمه شب از خوابم پاميشم
نيستي پيشم نيستي پيشم
بازديوونه ميشم دوريه تو
تيشه زد به ريشم نيستي پيشم
بي صدااز من خالي ميشم
همصدابابي بالي ميشم
گونه هام خيس از شبنم غم نيستي پيشم
توبودي تمام هستي ومستي وراستي وتمام قصه من
توبودي سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهاي بسته ي من

 

 

 1010

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:35  توسط zhabiz  |